شب کریسمس

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 


/ 2 نظر / 15 بازدید
رضا

دوست عزیز لینک شدیhttp://mojak.blogfa.com

مهناز

اینجا از قلب تو روشن تر است ،تا کجا به دنبال من میگردی؟دو سه هوا بالاتر،کنار باغچه ی قدیمی،لابه لای بی حرفی یا حتی گوشه ی دوستت دارم؟...سلام.آخه لینک کردن هم گفتن داره،اگه جایی رو دوست داری آدرسشو به همه میدی گفتن نداره که[سوال]این داستان رو شنیده بودم اما مثه بارون حتی تکرار به ظاهرش ،بی تکراریی داره که لذت بخش و نازه.ولی بگم گاهی آدمها ملاقات کننده شیطان هم هستن.[شیطان]