داستان های کوتاه و پند آموز

داستان درویش و افراد کشتی

درویشی همراه جمعیتی به کشتی در آمد . او از مال و ثروت چیزی نداشت ، بلکه ثروت و توانگری او غنای روحی و معنوی بود . او در گوشه ای از کشتی به خواب رفته بود که ناگهان سر و صدایی بلند شد . کیسه زری به سرقت رفته بود . همه اهل کشتی را وارسی کردند و سپس به سراغ آن درویش آمدند . درویش از این گمان بد دلشکسته شد و به بارگاه الهی عرضه داشت: پروردگارا بنده ات را متهم کرده اند ، هر چه صلاح می بینی عمل کن . در این اثنا صدها هزار ماهی سر از آب دریا بیرون آوردند و هر یک مرواریدی گرانبها بر دهان داشتند . آن درویش ، چند دانه از آن مرواریدها را بگرفت و در کف کشتی انداخت و سپس بر هوا پرواز کرد . فضا برای او همچون تختی روان شده بود و به همان ترتیب از آن کشتی دور شد و همانطور که از آنها دور می شد به اهالی کشتی گفت : کشتی مال شما و حق از آنِ من .

داستان ابراهیم ادهم و غلامش

ابراهیم ادهم ضمن سیر و سیاحت به لب دریایی رسید، و آنجا نشست و به دوختن پاره های خرقه اش مشغول شد . در این اثنا امیری که در سالهای پیشین غلام او بود از آنجا گذر می کرد . همینکه چشمش به ابراهیم افتاد او را شناخت . ولی با کمال تعجب اثری از شاهزادگی و امارت در او نیافت ، بلکه او را درویشی بی پیرایه و خاکسار یافت . پیش خود گفت: پس کو آن حکومت و سلطنت و حشمت و جلال ؟ چرا اینقدر خاکسار و ژولیده حال شده است ؟ ابراهیم که عارفی کامل بود و بر ضمایر اشخاص ، واقف بود در همان لحظه فکر او را خواند و برای قانع کردن وی سوزن خود را به دریا افکند و چیزی نگذشت که صدها هزار ماهی سر از آب بیرون آوردند در حالی که در دهان هر یک ، سوزنی از طلا بود . ماهیان به ابراهیم خطاب کردند: ای عارف حقیقی همه این سوزنها از آنِ توست ، بگیر . ابراهیم رو به امیر کرد و گفت: ای امیر ، حکومت بر دل ها مهم تر است یا حکومت بر تخت ها ؟ امیر از تماشای این صحنه شگرف به وجد و شور دچار شد و گفت : وقتی ماهیان از روح عارف خبر دارند ، وای به حال کسی که از او بی خبر باشد .

/ 9 نظر / 14 بازدید
مهناز

سلااااااااااااااااام[لبخند]این قالب وبلاگت خیلی ناز تره،توی اون یکی گیج می زدم آخه نمی تونستم نظر بدم[ناراحت]من داستان درویش و کشتی رو خیلی بیشتر دوست دارم.البته بهتر بگم ناز نوشته ی آموزنده تا داستان،آخه اینجوری همیشه یادم می مونه.[لبخند]

مهناز

سلام شکرانه ی بی نظیر[گل]من قبل از از این چند بار اومدم پیشت اما قالب وبلاگت عوض شده بود و یه شعر هم فقط گذاشته بودیفمن که می خواستم قسمت نظرات بنویسم هر کاری کردم نشد.منظورم این بود وگرنه قالب ظاهری زیاد مهم نیست مهم اینه که من خیلی لحظه های نازی دارم وقتی میام اینجا.با مطالبت آرامش بهم می دی .خیلی چیزها یاد می گیرم.[لبخند]

لحظه های سوخته

سلام آپ کردم ، از خودم نوشتم ، از امروز ، اما کوتاه قدمی تا خانه ام بیا [گل]

مهناز

[ناراحت]سلاااااااااااااااااام[لبخند]من جدیداااااااااااااااااانه میخوام[گریه]بنویس[ناراحت][گل]

شیما

سلام دوستم ممنون که قدمی در بیراهه ههای تنهایی ام زدی با کمال میل لینکت می کنم[گل][گل][گل]