شکرانه
 

سلام به همه ی دوستای وبلاگیم ..................

راستش هدفم از گذاشتن این مطلب اینه:

می خوام نظرتون رو راجع به روش های پولدار شدن بدید.............

بالاخره هر کی یه نظر و یه روش خاصی رو داره...

می خوام نظرتون رو بدونم ....

حتی اگه ایده ایی تو ذهن دارید..............

بعضی ایده ها ست که یکدفعه مسیر زندگی آدما رو تغییر می ده................

همینطوری می خوام تو یه نظر سنجی بدونم که هر کدوم از شما چه روش هایی رو برای پولدار شدن پیش می گیرید....

شاید یکی بگه برو بابا دلت خوشه ..... ولی واقعا از همتون می خوام نظراتتون رو واسم بنویسید............. می خوام استفاده کنم...........................................................

                                                                                       باتشکر

                                                                                  شـــکـــرانــــــــه



موضوع مطلب : ایده / پول

ارسال شده در: ۱۳٩۱/۱۱/۱٥ :: ۳:٥٧ ‎ب.ظ :: توسط : فرشید -ر

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/0/0d/%DA%86%D8%B1%DA%86%DB%8C%D9%84.jpg 

اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربـــچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.

روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.ن«««جیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت  پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.

نجیب زاده  گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.

کشاورز  اسکاتلندی گفت: برای کاری که  انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد  کرد.

در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآیـــــنده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.

بعدها، پسر  فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر  جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.

سالها بعد ،  پسر مرد نجیب زاده دچاـــــر بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی  سیلین.

اسم پسر نجیب زاده  چه بود؟ وینستون  چرچیل



موضوع مطلب : الکساندر فلمینگ / پسر کشاورز / مخترع پنی سیلین

ارسال شده در: ۱۳٩۱/۱٠/٧ :: ٧:۳۸ ‎ب.ظ :: توسط : فرشید -ر

سلام به همه ی دوستای مجازیم تو وب .....

البته دوستای حقیقی ایی که تو دنیای اینترنت خودشون رو به شکل مجازی و در قالب وبلاگ به هم معرفی می کنن.....

امیدوارم  که حال همتون خوب باشه .............

راستی آغاز ماه مبارک رمضان رو هم بهتون تبریک میگم ......

آرزوی ماهی پر از سلامتی و برکت و منفعت رو براتون دارم ......

من کم کم دارم بعد از غیبت طولانی مدتم ... بر میگردم به فضای مجازی .....

البته نه یکدفعه بلکه کم کم .....

می خوام یک سری تغییرات تو وبلاگم بدم .....مثلا یه صفحاتی بهش اضافه کنم و یک سری کارای دیگه که به موقش انجام میدم ......(البته الان یه صفحه اس ام اس ایجاد کردم .......)..

فقط اومده بودم یه احوال پرسی از همتون بکنم بعد از مدت ها .....

و بگم که دوس دارم برگردم به فضای نت ...........

برای همتون آرزوی موفقیت روز افزون رو دارم ..........

                                                                                       باتشکر

                                                                                  شـــکــــرانــــــه



موضوع مطلب : اطلاعیه / سلام

ارسال شده در: ۱۳٩۱/٤/۳٠ :: ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ :: توسط : فرشید -ر

یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می‌آمدند. آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند…
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی‌فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع کار تنها به خودشان فکر می‌کنند!

این داستان رو از یه وبلاگ دیگه گرفتم . ولی چون دیدم که داستان بسیار زیبا و آموزنده ای بود گفتم که در وبلاگ خودم هم درجش کنم تا دوستام هم ازش بهره مند بشن...!!!!امیدوارم که خوشتون اومده باشه .....

                                                                    باتشکر

                                                              شــــکـــــــرانـــــــــه



موضوع مطلب : بهشت و جهنم / داستان کوتاه و آموزنده

ارسال شده در: ۱۳٩٠/۱٠/٤ :: ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ :: توسط : فرشید -ر

سازنده ترین کلمه" گذشت" است... آن را تمرین کن

 

پر معنی ترین کلمه" ما" است... آن را بکار ببند

 

عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه

 

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است... از بین ببرش

 

سرکش ترین کلمه "هوس" است... با آن بازی نکن

 

خودخواهانه ترین کلمه" من" است... از آن حذر کن

 

ناپایدارترین کلمه "خشم" است... آن را فرو ببر

 

بازدارنده ترین کلمه "ترس" است... با آن مقابله کن

 

با نشاط ترین کلمه "کار" است... به آن بپرداز

 

پوچ ترین کلمه "طمع" است... آن را بکش

 

سازنده ترین کلمه "صبر" است... برای داشتنش دعا کن

 

روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش

 

ضعیف ترین کلمه "حسرت" است... آن را نخور

 

تواناترین کلمه "دانش" است... آن را فراگیر

 

محکم ترین کلمه "پشتکار" است... آن را داشته باش

 

سمی ترین کلمه "غرور" است... بشکنش

 

سست ترین کلمه "شانس" است... به امید آن نباش

 

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است... مراقب آن باش

 

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است... از آن سوءاستفاده نکن

 

زیباترین کلمه "راستی" است... با آن روراست باش

 

زشت ترین کلمه "دورویی" است... یک رنگ باش

 

ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است... دوست داری با تو چنین کنند؟

 

موقرترین کلمه "احترام" است... برایش ارزش قائل شو

 

آرام ترین کلمه "آرامش" است... به آن برس

 

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است... حواست را جمع کن

 

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود

 

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است... وجود ندارد

 

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است... مواظب پل های پشت سرت باش

 

تاریک ترین کلمه "نادانی" است... آن را با نور علم روشن کن

 

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است... آن را نادیده بگیر

 

صبورترین کلمه "انتظار" است... منتظرش باش

 

بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است... بگذار و بگذر



موضوع مطلب : زیبا / جملات زیبا

ارسال شده در: ۱۳٩٠/۳/٩ :: ٤:٢۸ ‎ب.ظ :: توسط : فرشید -ر

 

روز عید غدیر از شریف ترین اعیاد امت من است .پیامبر اکرم (ص) 

نازد به خودش خدا که حیدر دارد

دریای فضائلی مطهر دارد

همتای علی نخواهد آمد والله

صد بار اگر کعبه ترک بردارد

عـــــــلی درعرش بالا بی نظیر است

عــــلــی بر عالم و آدم امیر است

به عشق نام مولایم  نوشتم

چه عیدی بهتر از عید غدیر است

چون نامه ی اعمال مرا پیچیدند

                                         بردند به میزان عمل سنجیدند

بیش از همه کس گناه من بود ولی

                                         آن ر ا به محبت علی بخشیدند

این عید مبارک و پر از فضیلت که مبارکترین عید هاست بر همه ی مسلمانان جهان و علی (ع) دوستان جهان مبارک باد ...




موضوع مطلب : علی (ع) / عید غدیر

ارسال شده در: ۱۳۸٩/٩/٤ :: ٢:٠۸ ‎ب.ظ :: توسط : فرشید -ر

با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز و وبلاگی که با حضور پرمهرشون و نظرات ارزنده شون من رو در بهتر شدن وبلاگ یاری کردند ... چشمک

هدف من از این اطلاعیه این بود که به همه ی دوستای مهربون بگم که من به مدت دو ماه نمی تونم مطلب جدید بنویسم و یا به دوستای گلم سر بزنم ...چشمک

از تمام دوستانی هم که این چند وقته برای من پیغام گذاشتند و من رو به وبلاگشون دعوت کردن کمال تشکر و قدردانی رو دارم و در اولین فرصت بعد از سپری شدن این دو ماه بهشون سر می زنم ... چشمکلبخند

                                                                            باتشکر

                                                                     شــــکــــــرانــــــه لبخند



موضوع مطلب : اطلاعیه

ارسال شده در: ۱۳۸٩/۱/٢٥ :: ٥:٥٩ ‎ب.ظ :: توسط : فرشید -ر

خدای من

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغة دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات  شانه های تو کجا بود؟
 گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی... من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...
گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت....



موضوع مطلب : مناجات / گفت و گو با خدا

ارسال شده در: ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ :: ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ :: توسط : فرشید -ر



نويسندگان
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed


کلکسیون کدهای جاوا